روز هاي ديوانه
پر از خالی ته جاده یا پشت اسمون نمیدونم دستام دیدمش خونی بود گلابی قرمزی را فاتحانه میفشرد ملاحت ۳/۲۶ ملاحت ۳/۲۴ جلوتر از او میروم شاید که دنبالم بیاید نیامد هم مهم نیس من کسی را دارم که دوست بدارم ملاحت ۳/۲۴ استخونهات صداي پوکي ميدن ، آواز گرگها رو دور آتش دوست نداري مزه دستات منو مجنون کرده، بيا بشين کنار من تا شب رو صبح کنيم کش و قوسهات منو وحشي کردن، مثل گرگ دور آتش پنجه تيز کردم من با صداي ستونهاي تن تو، ميرقصم ، ميرقصم اخم تو ، روي من شلاق ميشه توي من فرياد ميشه، نميتونم ساکت شم خنده هات ، مثل تيري تو هدف منو از پا ميندازه، چه خوب آزارم ميده زمان:دیروقت -- دیر،وقت _ نمی بینی؟ او هر بار تو را،وقتی با او - با او - با او - با او راه می روی می خندی قدم می زنی می رقصی حرف می زنی. نگاه می کند؟ _ این استراتژی جدید آن ها نیست! _... یک روز روحش به من گفت که موهای سیاه سیاه سیاهش را دوست دارد اما هر روز شنیدم که او را تهدید می کرد به تنها گذاشتن امروز .چوب حراج زده به آن موهای سیاه سیاه سیاه .. _ میخواهم فریاد بکشم.بر سر هر دخترک سیاه موییی که حرفم را می فهمد برای رسیدن به هدفت- هرچه که باشد - باید بی اندازه درنده شوی بعد از رسیدن به هدفت - هرچه که باشد -باید دندان هایت را نشان دیگران دهی. ت.ن (تجربه نوشت) حتی اگر هدفت - هرچه که باشد! - بگوید: من کیک شکلاتی بزرگم را با خانه ی شکلاتی هانسل و گرتل عوض نمی کنم!! suppressed by all of my childish fears and if you have to leave I wish that you would just leave Cause your presence still lingers here And it won'tleave me alone These wunds won't seem to heal This pain is just too real There's just too much the time cannot erase When you cried I'd fight away all of your fears I held your hand through all of these years But you still have All of me You used to captivate me By your resonating life Now i'm bound by life you left behind Your face it hunts My once pleasant dreams Your voice it chased away All the sanity in me These wounds won't seem to heal This pain is just too real There's just too much that time cannot erase I've tried so hard to tell myself that you're gone But though you're still with me I've been alone all along مکان:راهرو - روی صندلی زمان: عصر - روز بارانی (صدای خنده های تمام نشدنی و صدای پاشنه ی کفش های منقرض نشدنی!) چشمانم را بسته بودم ... تردد های زیاد و گرمای زیاد که از دستانم و چشمانت ساطح می شدند. _ عزیزکم؟عشق پلید من؟براستی توئی که این چنین ظالمانه عشق می ستانی؟ پس چه دردناک اند؛ لحظاتی را که دیده بودم و حال،باز،میبینم! _دلبرکم؟ آیا این حقیقت نیست؟ که دوباره تکرار میشویم؟ چقدر خسته ام باز! از دخترک داخل آینه،از چشمان سیاه احمقانه اش چقدر سست و بی رمق ام،از تکرار زننده ی زندگی و تو چقدر بی خبری،از درد های من این بار که می روی،آرزو می کنم کاش دیگر هیچ تصویری را دوباره نبینم کاش هیچ روزی دستانم و لبانم دوباره بهانه ات را نگیرند. پ.ن: به لبخند تو مینوشم دلبرک غمگین من ، برای خودم! رامک فكر مي كنم فكر مي كنم فكر مي كنم اما هيچي عوض نمي شه همين ملاحت نه من دکتر نمی رم برام مهم نیست که همش غمگین باشم مهم نیست که نا راحت و عصبی باشم برای هیچکی مهم نیست که تو گودال بمونم یا بیام بیرون اصلا چرا باید بیام بیرون چه فرقی می کنه هر طرف که نگاه کنی هیچی جلوت نیست من نفس می کشم نفس دیگه ام برام مهم نیست که زندگی چیه من خیلی بیشتر از همه ادما می دونم زندگی چیه یه مشت بد بختی واسه بدبختا هر روز گند تر می شه بعضی وقتا دلم می خواد کاش تو دو سال پیش بودم چون فکر می کردم یه روزنه هایی دارم اما حالا هیچی دلم می خواست رو خودم دراز شم و خودمو پاک کنم بشم یک ملاحت دیگه از اول شروع کنم اما تا سر مو خم می کنم دوباره همه چی برمی گرده واقعا همه چیز واقعیه یا دارم خواب می بینم این منم واقعا من منم که اینجوری شدم خوب میدونم که یه عالمه گریه دارم یه عالمه خوب میدانم که گریه های بزرگی در انتظارم است وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد این را از همین حالا می دانم یعنی سالهاست که می دانم از یاداوریش به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر به ان نگذرانده ام اگر خواهرم بمیرد من باز گریه خواهم کرد به شدت شانه های من از گریه بر گور خواهد لرزید و من فکر می کنم که دنیا به اخرین نقطه اش رسیده است .نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به اخرین نقطه اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند من اما شاید مرگ خودم را با اشک و لبخندی نظاره کنم حدود ۳ یا ۴ سال پیش دوستام یادم دادن خودمو دوست داشته با شم من خودمو دوست دارم بیشتر از هر چیزو هر کسی اما هیچ کس بهم نگفت چرا من؟؟؟؟ بستمه ملاحت و (قسمتایی از کتاب من گنجشک نیستم) مي آيي عنق تر از عنق مي گزي پوست گوزن دستكشت را مي گويي: راستي خبر داري؟ دارم شوهر مي كنم بكن! به درك! خيال مي كني از پا پا در مي آيم؟ چه باك؟ ببين آرامم آرام تر از نبض يك مرده يادت رفته چه مي گفتي؟ جك لندن پول عشق ماجراجويي من اما مي ديدم تو ژوكوند بودي تو را بايد مي ربودند تو را ربودند از نو عاشق باز روشن خواهم كرد خم ابرو به آتش باز خواهم چرخاند خم ابروي به آتش روشنم را در قمارخانه ها آواره هاي بي خانه را خانه خانه هاي سوخته است بازي ام مي دهي؟ جنونت ياقوت است عقل ياقوتت اما نمي ارزد به پشيز گدايان يادت رفته؟ آتشفشان وزووا بازي خورد پومپي فرو مرد های! آقایان! های! کشته مرده های کفرو جنایت و قتل از شما می پرسم آیا دیده اید؟ چهره ای آرام تر از چهره دژم من؟ وقتی آرامم انگار خودم نیستم انگار در درونم کسی دیگر می زند دست می زند پا الو! مامان؟ مامان! پسرت مریض شده! پسرت بهترین مریضی دنیا را گرفته مامان! قلب پسرت گر گرفته مامان! بگو به خواهر ها به لودا به اولگا بگو پسرت برادرشان در به در شده هر کلامی می جهد بیرون از دهان سوخته اش رانده است و مطرود حتی هر شوخی اش مطرود است و رانده دهان سوخته پسرت روسپی خانه آتش گرفته یی است قی میکند روسپیان برهنه اش مردم بو می کشند بو بوی سوختگی است آتش نشانی کمک! اما آتش نشان ها درنگ! تو را به چکمه هایتان تو را به برق کلاهتان قلب مشتعلم را با ملایمت خاموش کنید خودم برایتان آب خواهم آورد ....... ولادیمیر مایاکوفسکی شمس لنگرودی ملاحت من تورا دوست داشتم، اما حالا خسته ام. از اين که مي روم خوشحال نيستم اما براي از سر گرفتن هم نيازي به خوشبخت بودن نيست... " آلبر کامو " چرا؟ هر سال یک Dejavu مشترک؟ و دریغ از آدم شدن؟ مکررا تکرار و همان نتیجه! کوری تولد! باز می لرزد دلم دستم بازنگهشت: نباید نگاهانت را به خود می گرفتم آیا؟ این اصلا عادلانه نیست روحم را برده ای ؛ حالا به دنبال جسمم !؟ برو مکنده ی عوضی سیفون رو میکشم کجای این اشغالدونی قشنگه؟کجای این کثافت بازی ها خوبه که باعث قشنگی این دنیا بشه امروز همه خردم کردن بابام تیکه تیکه ام کرد مامانم قسمت های باقی موندم و خرد کرد خواهر و برادرم هم خرده هامو این ور و اون ور بردن فکر هام و دردهای درونی ام و عقده ای سر وا نشده ام هم خرده هام و ریز ریز کردن ازم چی مونده؟ نمی دونم یک مشت خاکستر ام یک مشت خاکستر توی این اشغالدونی ام حتی دیگه ارزش دور ریختن هم ندارم که بریزنم توی سطل اشغال هر خردهام یک طرف ریخته و هر کی ام که رد می شه زیر پاش له ام می کنه احمقانه ترین چیز رو زمین منم که دارم ریز ریز می شم می فهمم که خردم می کنن اما فقط گریه می کنم غصه می خورم و خرد شدنم و نگاه می کنم حتی دیگه به خودم دروغ نمی گم که تموم می شه.... اره اینه اون اشغالدونی که شما ها اسمش و گذاشتین زندگیه زیبا زیباست نه؟(حداقل برای من) ملاحت يافته ها: حقيقت تلخ نيست!! ماده اي سيال و در عين حال چسبنده و مسهل و گس . حقيقت هاي شناخته شده: 1- ميخواي بخواه نميخواي نخواه كسي براش مهم نيست.. 2- با كمبود انرژي و زمان مواجه ايم. 3- كارهايمان قابل پيش بيني مي باشد. 4- تو اصلا متفاوت نيستي. 5- (من ميگم) :دنيا بر پايه ي غم و اندوه نيست. 6- من پاهام پرانتزيه. 7- من دروغگو نيستم! . سيفون رو ميكشم دلم تنگه گمشده ام این عشق به این زیبایی به این نازکی به این نومیدی این عشق این اندازه حقیقی این عشق این اندازه زیبایی این عشق این اندازه خجسته این عشق این اندازه ریشخندی است لرزان از وحشت مثل طفلی از ظلمت و این اندازه متکی به خود ارام مثل مردی در دل شب این عشق که وحشت در دل دیگران می اندازد به حرفشان می اورد و رنگ از رخسارشان می برد این عشق جلگه شده زخم خورده پامال شده پایان یافته انکار شده از یاد رفته چرا که خود جلگه اش کردیم پامالش کردیم زخمی اش کردیم تمامش کردیم منکرش شده ایم از یادش بردیم این عشق دست نخورده و هنوز این اندازه سراپا افتابی از توست از توسن از من است این چیز همیشه تازه که درگیرمان کرده است واقعی است مثل گیاه لرزان است مثل پرنده ای گرمای جان بخش تابستان ما دو می توانیم برویم و بر گردیم می توانیم از یاد ببریم و به خوابیم و بخندیم و جوانی را از سر بگیریم اما عشقی لجوج ابله مثل حسرت به سردی مرمر به ستمگری خاطره به خاطر من و به خاطر تو و به خاطر همه دیگرانی که نمی شنسمشان بمان همان جا که هستی همهنجا که پیش از این بودی حرکت نکن بمان تو هم از یادمان نبر جز تو در عرصه خاک کسی را نداریم نگذار سرد شویم دیرترک از کنج بیشه ایی از جنگل خاطره ها ناگهان پیدا شو دست به سوی ما دراز کن نجاتمان بده ژاک پرور ملاحت بلند و سخت طولاني تمام شد! باور كردم تمام شدنت را حال به تو مي خندم، كه با خودت فكر كرده اي من همان دخترك احمق ساده ام! نه من، مدت مديدي ست كه شادي ام مانند اســـــــــــــكموي اخته اي منجمد شده . رامك مکان: تالار افکار زمان:شب تو تو و ، تو آره و تو اه چقد گُه ! حالم واقعا، واقعا ازتون بهم ميخوره ... ترجيحا بيشتر از گُه × سيــــگارم ام م م دژا وو! بخش گشادي از روزهامُ تصاحب کرده! بايد برم! البته ، با روزهاي جديد و بدون شما ، بدون گُه سيــــفون رو ميکشم... ولش کن حالا دستها یک دست دو دست سه دست …زود باش دستت را را بیار الان یادم میره خب چندمی بودیم! سه دست نه شش دست نه اصلا نمی خواد حالا بیا جاتو با من عوض کن این طوری بشمر با یک دستت را بالا بیار با دو متمایل به راست با سه انگشت اشاره را جلو تر بیار اره درسته حالا یک دفعه از اول یک دو نه متمایل تر اره همینه حالا چند بودم؟ اهان چهار باید روی نوک پات یک نیم چرخ ارام و زیبا بزنی عالیه همینه دوباره یک پا دو پا سه پا چهار پا پنج پا شش پا یک حالا سه چهار بچه ها بعد چهار چنده؟ چرا من بعد چهار یادم میره! اصلا تقصیر چهاره چهار یک چاه عمیقه که همه ی اداما توش رونه جهنم میشن یک یه کلاغه که ادامو می بره سمت چاه دو دیوونه هایی هستن که از وا رفتن اداما لذت می برن سه سم ای که توی هوا هست تا همه ادما رو بکشه چهارم که پایانه نه تازه یک شروعه شروع نکبت باره پنج با پنج نعره وحشتناکه جادوگرهافکر می کنی پرده گوشت پاره شده و ارزو می کنی که دیگه نشنوی اما زجر ها ادامه داره تا شش شمشهای داغ شده ای هستن که روی پوست ادما می زارن تااز بوی جزغاله شدن پوست انسان همه وحشت کنن هفت همه ی فاحشه ها رو می بینی که با چاقو و قیچی سینه هاو التت رو می برن هشت همه ی شمع های دنیا رو روشن می کنن توی سوراخ های بدنت می کنن نه نیزه هایی که از همه طرف به دورت می زنن به سینه هات به پات ده دعاهایی که هزاران بار کردی که کاش زنده بشی کاش تموم بشه کاش یک نبود که دو سه …بوجود بیاد یک پا دو پا سه پا ..بعدش چهار بود؟ می خواین از اول بشمارم ملاحت حالم بهم می خوره از خودم و همه ی احمق های مثل من از همه اداما از همه موجودات از ابی که می خونه اون دوتا مست چشات از لبخندای زورکیم از اداهام از رفتارم از هر چی دوست داشتن از یاد نگاش از یاد نگام از خاطرهام از اینکه یادم بیاد که چقدر بدبختم از فکر کردن از فکر نکردن از شهر کتاب از معرفت از مهتاب امیر حسین مامانم بابام از ماشین پرادو از سفر به کندلوس از تست فیزیک از زنگ زدن به معم ریاضی از همه لحظه ها ثانیه ها از کلاس رفتن از تابستون از بهار از زمستون از پاییز از دریا از گل از ادما من حالم از خودم بهم می خوره ملاحت
استخونهات صداي پوکي ميدن ، همه گوشهاشون رو با ترس گرفتن
من با صداي ستونهاي تن تو، ميرقصم ، ميرقصم
من با جفت لبهاي خشک و سرد تو، داغ ميشم ، ميميرم
من با جفت لبهاي خشک و سرد تو، داغ ميشم ، ميميرم
من با ترکهاي زير پوست تو، آب ميشم ميميرم
من تو پهناي چشمهاي شاکي تو، غرق ميشم ميميرم
مثل طعمه اسيرم، دلم ميخواد بميرم
شکارچي، توي دامم گير کردي .
چه طعمه لذيذي، چه شکار شيريني
| Design By : Night Melody |


